روزی روزگاری در ایران
روزی روزگاری در ایران...این روزها دیگر قصه ها، قصه های روزگاران خوش نیست. دیگر باید فکری به حال داستانهایی کرد که تا می شنیدی معصومیت روزهای کودکی، روزهای مدرسه را به خاطره ات سرازیر میکرد، خاطره روزهای خوشبختی آدمهای خوب و روسوایی آدمهای بد، روزهایی که با شنیدن قصه پهلوانان و عیاران، حکایت ایران و شاهنامه چیزی در دلت می تپید و آرمان زندگی ات میشد، قصه های گرم مادربزرگها که رویای نرم شبهایت بود و حکایت عشاق وفادار خون گرم جوانی و پاکی را در رگانت جاری میکرد. دیگر وقتش رسیده است باید همه را بازخوانی کنیم . باید که دیگر قهرمانان و اسطوره هامان را که دیرسالی است بر کنج قلبهای مسلول پوسیده است و بوی نای پوسیدگی اش خوابهایت را می آشوبد را برای همیشه از دفتر خاطرات سبزت پاک کنی.
متن زیر بازخوانی دردناک قصه های این روزگاران زخم است که البته درطنزی بی نام و نشان چیزی شبیهش را خوانده بودم اما خود بر آن افزودم، تبدیل و کاملش کردم و بر طنزش تلخی شوکران دردمندی سرزمینم ایران را نیز افزودم:
دهقان فداکار کتابهای درسی پیر شده و مدتهاست که زمینگیر و محتاج یک لقمه نان است.
چوپان دروغگو عزیز گشته و این روزها برای خود هوادارانی دست و پا کرده است و حرفش حجت محض است.
حالا دیگر شنگول و منگول بزرگ شده برای خود گرگی شده اند و بقیه گوسفندان را پاره میکنند.
دارا و سارا به فرنگ پناهنده شده اند و در کبابی ترکها زمین جارو میکنند و حرف زور میشنوند.
کوکب خانم در خانه اش را به روی مهمانها باز نمیکند، طلاق گرفته و دائم پای تلفن است.
کبری آن دختر ساده و معصوم دائم به کشورهای عربی سفر می کند...
روباه و کلاغ قصه های کودکی با هم تبانی کرده اند و مدتهاست دستشان در یک کاسه است.
حسنک گوسفندانش را فروخته است، پیکان خریده و مسافر کشی می کند و چک بی محل می کشد.
آرش کمانگیر تزریقی شده و تیر و کمانش را به خرج عمل فروخته و در جوی خیابانهای تهران میخوابد.
شیرین به فرهاد و خسرو خیانت کرده و به یک حاجی بازاری پیر قول ازدواج داده است .
رستم تهمتن، رخش را فروخته و موتور خریده و با آن در کوچه پس کوچه های تهران کیف پیرزنهای علیل را می قاپد و گاهی هم از بچه مدرسه ای ها زور گیری می کند.
اسفندیار آزاده، زیر ابروهایش را برداشته و گوشواره به گوش نیمه شبها را در پارتی ها سپری میکند .
راستی کسی می داند چه بر سر مان آمده است؟
کیوان
برچسبها: اجتماعی


4 نظر:
bar sare ma haman amad ke bar sare sohrab amad
توسط
ناشناس, در
۲۶ مارس ۲۰۰۹، ساعت ۹:۴۴
ممنون از نظر شما، شاید می بایست آنچه بر سر سهراب آمد را نیز در این شرح پریشانی می نوشتم اما آنگاه این سیاهه سر به فلک می کشید.
توسط
Keyvan- کیوان, در
۲۶ مارس ۲۰۰۹، ساعت ۱۲:۱۱
برادرم ممنون
خیلی زیبا بود، گریه ام گرفت
موفق باشید
توسط
ناشناس, در
۵ اوت ۲۰۰۹، ساعت ۰:۲۵
به نظرمن پدرومادرساراودارابراي ساخت ايراني آباددرتظاهرات شركت كردندمادرهدف گلوله قرارگرفت وپدرنيزدرجنگ ازبين رفت ساراودارابه دانشگاه راه يافتند يك روز روح خداونددرآنهاريخته شدوچشم دلشان بازشد ايمان آوردندودركليساي خانگي به جرم پرستش خداوند ودعابراي نجات ايران وبدليل برگشتن ازاسلام دستگيرواكنون باسايردانشجويان درزندان اوين كثيف ترين شكنجه ها راتحمل وچشم اميدشان به دست زورآورخداوندودعاي شما برادران وخواهران ايماندارميباشد.فيض خداوندعيسي باشما باشد.
توسط
ناشناس, در
۱۲ دسامبر ۲۰۰۹، ساعت ۱۶:۴۴
ارسال يک نظر
<< صفحه اصلی